تبليغاتX
قاصدک غم دارم..غم آوارگی و در بدری...
love is................
زندگی

 


وقتي دل شكسته بودم تو رسيدي

از زمـــونه خسته بـــودم تو رسيدي

گفتي تو قلب يه رنگت خونه دارم

هر نفس فقط تــو رو بهـــونه دارم

گفتي تـو دنيا فقط تـــو مهــربوني

تا ته جاده عشق باهام مي موني

ديگه تا يكي شدن چيزي نمونده

اون چشــاي ناز تو غم سوزونده

تو رسيدي شب سفر كرد

شبو چشمات دربدر كرد

تو رسيدي چو گــــل صبح

عشق تو قلب من اثر كرد

 

               

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط pantomim |
جمعه بیست و یکم تیر 1387

نماز شب آرزوها رو خوندم اما آخرش كه بايد آرزوم رو مي گفتم هيچي يادم نيومد كه بگم!!

حوصله م سر رفت...خودمو گذاشتم سرکار ؟؟

دارم دق مي كنم ...

آدم اينقدر بي ذوق؟؟

ولی ...........................

اخه چرا هر چی فشار میارم کار نمیکنه ......................

نکنه ارزوم زیادی گنده شده ..................

اره ....من یه چیزه بزرگ ارزو کردم ................

اخیش ارزومو گفتم

اخرش دیدین راحت شدم.................

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط pantomim |
"غزل"

سلام دوستای گلم...

امروز میخوام براتون شعر زیبایی از کاظم سادات اشکوری براتون بزارم.بازم از نظراتتون متشکرم.امیدوارم این شعر تاثیر گذار باشه.

"غزل"

کجا رفتی ای دوست؟

تو رفتی زمان رفت

                                   اندوه تا آسمان

                                                        رفت

تو رفتی چمن خشک شد

                                         برف بارید

تو رفتی درختان ز تن جامه کندند

و باد آمد و برگ ها را فنا کرد

مرا این چنین زار و تنها

به توفان گم کرده منزل سپردی

مرا این چنین با غم دل

نهادی و

                  رفتی و

                                    رفتی و

                                                       رفتی.

بیا دشت ها خشک و خالی است  

بیا بی تو در باغ فندق صفا نیست

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط pantomim |
داستان یه مرد عاشق...

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟

 

...:::www.lovesrory.blogfa.com:::...

دلم جا مانده است

        گویی کودکی است گم شده در میان جنگلی سیاه

                          که از ترس سایه ها

                                                       بر جایش میخکوب شده

دلم جا مانده است...

     در جایی که... دل بازیچه کودکان شده است.

دلم...

     ترک خورده است انگار... 

         از لرزه ای که بر جانم افتاده...

دلم...

     احساس میکنم که دیگر دلی ندارم ...

        و تکه سنگی سرد , در سینه ام میتپد


              

 

وقتي از مادر متولد شدم ......

 

صدايي در گوشم طنين انداخت .......

 

كه بعد از اين با تو خواهم بود .....

 

به او گفتم كيستي ؟......

 

گفت : "غم"

 

فكر كردم "غم" عروسكي خواهد بود

 

 كه بعدها با او بازي خواهم كرد ولي بعدها

 

فهميدم ! كه من عروسكي هستم در دستان "غم"

 

             

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط pantomim |
غیبت صغری
 

سلام بالاخره من اومدم

بابت تاخیر طولانی عذر مارا بپذیرید !!!!!!!!!!!

 

خیلی دشوار می شه وقتی تمام اتفاقات زندگی آدم با هم می افته !!!!!!!!!!

و از اون دشوارتر اینکه همشون با اضطراب همراه باشن!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی فعلا از همه چز مهمترپروژه کاریمه که حال و روز برام نذاشته تا بنویسم برای اتمامه خوشش دعا کنید که بدجوری نگرانم ممنون. بعدا هر زمان حال داشتم میام و تمام ماجرارو تعریف می کنم .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط pantomim |
تعدادعشاق:

آرشيو موضوعي
پيوندها
پيوندهاي روزانه
جدیدترین مطالب

RSS

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Template Blog

THEME BLOG

Digital Clock - Status Bar
بـسي گـفـتـند : « دل ازعـشـق بـرگـير کـه نـيرنـگ است و افـسـون است و جـادوسـت ! » ولـي ? مـا دل بـه او بـسـتـيـم و ديـديـم کـه ايـن زهـراست ? امـا . نــوشـداروسـت .... ! عهد کردم اگر بوسه داد توبه کنم... بوسه اي داد؛ چو برداشت لب از روي لبم، توبه کردم که دگر توبه بي جا نکنم

Oneline users :

کدهای خفن جاوا اسکریپت